تبليغاتX
سکوت سرد
عاشق باید گاهی وقتها تلخی سکوت رو با جون و دل حس کنه...
 
دل پاکی فدا شد فدای حرف مردم

و گوش ما پر از طعنه های حرف مردم

خدایا شاهدی باز که عشق ما زلال است

پس چرا باید بمیرد برای حرف مردم...

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 29 آبان1387  |
 

f

       "دوست داشتن از عشق برتر است"

 

1عشق یک جوشش کوراست و پیوند ازسرنابینایی

 

امادوست داشتن پیوندی خوداگاه وازروی بصیرت روشن وزلال

 

2عشق بیشتر از غریزه سرچشمه می گیرد

 

وهر چه از غریزه سرزند بی ارزش است

 

ازروح طلوع می کندوتاهرجاکه یک روح ارتفاع دارد

 

دوست داشتن نیز همگام ان اوج می یابد

 

3عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست

 

 وگذر فصل ها وعبور سال ها بر ان اثر می گذارد.

 

اما دوست داشتن در ورای سن وزمان ومزاج زندگی می کند

 

وبر اشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست

 

4عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می افریند

 

ودوست داشتن زیبایی های دلخواه را دردوست می بیند ومی یابد

 

5عشق یک فریب بزرگ وقوی است

 

ودوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی بی انتها و مطلق

 

6عشق بینایی را می گیرد ودوست داشتن میدهد

 

7عشق همواره با شک الوده است

 

 ودوست داشتن سرا پا یقین است وشک نا پذیر

 

8عشق .جنون است

 

وجنون چیزی جز خرابی

 

 وپریشانی((فهمیدن))و((اندیشیدن))نیست.

 

امادوست داشتن.دراوج معراجش.ازسر حد عقل فراتر می رود

 

و فهمیدن واندیشیدن را نیز از زمین می کند

 

وبا خود به قله بلند اشراق می برد

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 27 مرداد1385  |
 
'
 
مادر
 
 
در پیچ و خم گیسوان تو رد پای کودکی من است
 
دستهای تو هنوز بوی لالایی می دهد
 
بوی پونه
 
بوی خوب شکفتن
 
بوی گریه های گاه و بیگاه من
 
برای سرودن تو باید
 
واژه های تازه ای به دنیا آیند
 
واژه هایی که هیچ کس نشنیده است
 
واژه هایی که هیچ شاعری ننوشته است
 
دستهای تو زیباترین مکان
 
برای سکونت بوسه های من است
 
و پاهای تو بهترین دلیل که
 
هیچ گاه با جاده ها قهر نکنم
 
به من بگو از کدام راه می توانم به تو برسم؟
 
ای همه بهشتها فدای تو
 
ای همه سرنوشتها در خطوط پیشانی ات پنهان
 
ای با شکوه ترین فرشته عالم
 
تو از لبخند هایی که در روز قیامت جلوه خواهند کرد
 
دلنشین تری
 
تو از سیاره هایی که از ازل تا به امروز
 
به دور عشق می گردند عاشق تری
 
درود همه رودها بر تو ای مادر روزهای لبخند
 
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 25 تیر1385  |
 

چشم

 

                               من تو را اسان نیاوردم بدست

 

ای از عشق پاک من همیشه مست من تو رااسان نیاوردم بدست

 

بارها این کودک احساس من زیر باران های اشک من نشست

 

من تو را اسان نیاوردم بدست

 

در دل اتش نشستن کار اسا نی نبود

 

 راه را بر اشک بستن کار اسانی نبود

 

با غروری هم قدوبالای بام اسمان

 

بارها در خود شکستن کار اسانی نبود

 

بار ها این دل به جرم عا شقی زیر سنگینی بار غم شکست

 

من تو را اسان نیاوردم بدست

 

در به دست اوردنت برد باری ها شده

 

بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده

 

در بدست اوردنت پایداری ها شده

 

 با ظلم وجور روزگار سازگاری ها شده

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 20 تیر1385  |
 

df

ایثار

 

سر از دريا برون آورد خورشيد

 

چو گل، بر سينه دريا، درخشيد

 

شراري داشت، بر شعر من آويخت

 

                    فروغي داشت، بر روي تو بخشيد

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 8 تیر1385  |
 
دریا

   زندگی

 

زندگی رازعجیبی است یکی رادوست داری ونگاهت نمی کند

 

دیگری دوستت میدارد ونگاهش نمی کنی

 

 

   جلگه

 

من در این جلگه خوشم تودران اوج که هستی خوش باش

 

من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش

 

از طرف یک دوست

بی

                                                                 جزر و مد

 

ماه، دريا را به خود مي خواند و،اب

  

با كمندي، در فضاها ناپديد؛

 

دم به دم خود را به بالا مي كشيد .

 

جا به جا در راه اين دلدادگان

 

اختران آويخته فانوس ها .

 

گفتم اين دريا و اين يك ذره راه !

 

مي رساند عاقبت خود را به ماه !

 

من، چه مي گويم، جدا از ماه خويش

 

بين ما،

 

افسوس،

 

                               اقيانوسها ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 7 تیر1385  |
 
                                                      دل اویزترین

 

از دل افروز ترين روز جهان،خاطره اي با من هست.

 

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

 

گل ياس،عشق در جان هوا ريخته بود .

 

من به ديدار سحر مي رفتم

 

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

 

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :

 

(( هاي !بسراي اي دل شيدا، بسراي .

 

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

 

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

 

روح درجسم جهان ريخته اند،

 

شور و شوق تو برانگيخته اند،

 

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

 

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

 

در افق، پشت سرا پرده نورباغ هاي گل سرخ،

 

شاخه گسترده به مهر،غنچه آورده به ناز،

 

دم به دم از نفس باد سحر؛غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،باغ هاي گل سرخ،

 

باغ هاي گل سرخ،

 

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !


چون گل افشاني لبخند تو،

 

در لحظه شيرين شكفتن !

 

خورشيد !

 

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

 

چه شكوهي ... !

 

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

 

دو كبوتر در اوج،

 

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

 

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

 

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

 

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

 

در سرا پرده دل

 

غنچه اي مي پرورد،

 

- هديه اي مي آورد -

 

برگ هايش كم كم باز شدند !

 

برگ ها باز شدند :

 

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

 

با شكوفائي خورشيد و ،

 

گل افشاني لبخند تو،

 

آراستمش !

 

تار و پودش را از خوبي و مهر،

 

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

 

(( دوستت دارم ))

 را

 

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 

اين گل سرخ من است !

 

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

 

كه بري خانه دشمن !

 

كه فشاني بر دوست !

 

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

 

نور خواهد پاشيد،روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

 

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

 

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

 

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

 

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

 

سکوت

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 5 تیر1385  |
 

نگاه

 

به چشمان پريرويان اين شهر

 

به صد اميد مي بستم نگاهي

 

مگر يك تن از اين ناآشنايان

 

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

 

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

 

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

 

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

 

مرا با خود به هر سويي كشاندند

 

شنيدم بارها از رهگذاران

 

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

 

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

 

زهر بام و دري سر مي كشيدم

 

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

 

نگاه تشنه ام در جستجو بود

 

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

 

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

 

ز خود بيگانه، از هستي رميده

 

از اين بي درد مردم، رو نهفته

 

شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

 

تن از نامهرباني ها فسرده

 

ز حسرت پاي در دامن كشيده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

 

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

 

زبان بي زباني را گشودند

 

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

 

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

 

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

 

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

 

به دريايي درافتد بيكرانه

 

لبي، از قطره آبي تر نكرده

 

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

 

مرا با عشق او تنها گذاريد

 

غريق لطف آن دريا نگاهم

 

                          مرا تنها به اين دريا سپاريد

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 4 تیر1385  |
 

عشق واقعی یعنی این
 
خواب یا بیدار
 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،بيدارم؛

 

گاهگاهي نيز،وقتي چشم بر هم مي گذارم،

 

خواب هاي روشني دارم،عين هوشياري !

 

آنچنان روشن كه من در خواب،دم به دم با خويش مي گويم كه :

 

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

 

پيش چشم اين همه بيدار،آيا خواب مي بينم ؟

 

اين منم، همراه او ؟بازو به بازو،

 

مست مست از عشق، از اميد ؟

 

روي راهي تار و پودش نور،از اين سوي دريا، رفته تا دروازه


 خورشيد ؟

 

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

 

خواب يا بيدار،

 

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !!!

***

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 4 تیر1385  |
 

 h

 

                                                       عادت

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

تو صاف و ساده مثل خواب حتی با بوسه می شکنی

شکل همه ارزو هام تجسم خواب منی

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

یا روی شیشه چشات بخار اهم بمونه

فقط سیاوش قمیشی

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 27 خرداد1385  |
 
d

تولدم مبارک!!!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 26 خرداد1385  |
 

تو اگر میدانستی چه زجری دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی:

                    اه ای مرد چرا تنهایی!!!

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 26 خرداد1385  |
 

ای دل نگفتمت مرو ازراه عاشقی

رفتی بسوز!!!

 این همه اتش سزای توست

 

شب عشق

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 26 خرداد1385  |
 

                           اتش عشق

 

گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از اینهمه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودم از دل برود یار چو از دیده برفت

سالهاست از دیده من رفتی و لیک دلم از مهر تو اکنده هنوز

اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست اتش سر کش و سوزنده هنوز

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 26 خرداد1385  |
 
                                                                 تمنا

 

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

 

اشکم شودازهر مژه چون سیل روانه

 

خواهدبه سرآید غم هجران تویانه

 

ای تیر غمت رادل عوشاق نشانه

 

و

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 10 خرداد1385  |
 
 

                                  وقتی...

 

وقتی گریه کردیم گفتندکه : بچه ایم!!!

وقتی خندیدیم گفتند که: دیوانه ایم!!!

وقتی جدی بودیم گقتند که: مغروری!!!

وقتی شوخی کردیم گقتندکه: سنگین باش!!؟

وقتی حرف زدیم گفتند که: پرحرفی!!!

وقتی ساکت شدیم گفتند که:عاشقی!!!

حالا ام که عاشقیم میگن: گناهه؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 10 خرداد1385  |
 

خدا

 

من از خـدا يـه گل خواسـتــم

اون بـه مـن يـه بـاغ داد

من از خدا يه درخت خواستم

اون به من يه جنگل داد

من از خـدا يـه یار خواسـتم

                         اون به من تو رو داد

پیشی

 
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 10 خرداد1385  |
 

                     سکوت سرد

 

       توکه نیستی تا ببینی من و این دل شکسته


        تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته

        تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته


        یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته

        تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین


        یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین

        تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی


        فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی

        تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم


        تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم

        تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن


         واسه نبودن تو هموشون معنی دردن

 چشم

                      دوستت دارم !!!  

سکوت زندگي ام را شکسته و حقيقت را به من نشان داده    

 و حالا به

پاکترين و مقدس ترين دوستي هاي دنيا قسم مي خورم

دوستت دارم !!!

     دوست ندارم بگويم دوستت دارم

     دوست دارم احساس کني که

                         دوستت دارم!!!


|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 8 خرداد1385  |
 
 محبت

                                    کاش

 

کاش دران لحظه که تقدیم تو شد  همه هستی من

 

می سپردم که مواظب باشی       جنس این جام بلوراست

 

پراز عشق وغروراست            اگر بازیچه شود می شکند

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 

تقدیم به تو:

 

چه زیباست به خاطر توزیستن.

 

برای تو ماندن وبه پای تومردن وسوختن.

وچه تلخ وغمگین است دوراز تو بودن برای تو گریستن

 وبه عشق تودر دنیای تو نرسیدن!!!

 fhg

اسمتو رو برگهای گلها نوشتم توروبانورتوروباطلانوشتم

 

توگوش پروانهازعشق توگفتم رو بال تمام لحظه هانوشتم

 

اسمتو رو شنای ساحل نوشتم موج اومداسم توروبردباخودش

 

دریا ازاسم تو بوی گل گرفته نسیم عطرتورواوردباخودش

 

شب وهرشب توی رویای منیتو امید دل شیدای منی

 

پرازهوای توخونه دل         جاری خون توی رگهای منی

 

ساحل وپروانه ودریا می دونننسیم وبرگ وگل وموج هامیدونن

 

به خداعاشقتم.سبزه وصحرامیدونن     اب وخاک وشبنم وگل

 

                          همه دنیا می دونن

                                         دوستت دارم!!! 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 
g 

                             "کوچه"

 

بی تو مهتاب شبی بازازان کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

                                    شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم

 

                                    شدم ان عاشق دیوانه که بودم

 

درنهان خانه یادم گل یادتودرخشید

 

عطرصدخاطره پیچید.باغ صدخاطره خندید

 

                                    یادم امدکه شبی با هم ازان کوچه گذشتیم

 

                                    پرگشودیم ودران خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی برلب ان جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته درچشم سیاهت

 

                                    من همه محو تماشای نگاهت

 

                                    اسمان صاف وشب ارام.بخت خندان وزمان رام

 

شاخه هادست براورده به مهتاب

 

شب وصحراوگل وسنگ همه دل داده به اوازشبا هنگ

 

                                   یادم امدتوبه من گفتی ازاین عشق حذرکن

 

                                   لحظه ای چندبراین اب نظر کن

 

اب ایینه ی عشق گذران است

 

توکه امروزنگاهت به نگاهی نگران است

 

                                   باش فرداکه دلت بادگران است

 

                                   تافراموش کنی چندی ازاین شهرسفرکن

 

باتوگفتم حذرازعشق ندانم

 

سفرازپیش توهرگزنتوانم نتوانم

 

                                  روزاول که دل من به تمنای تو پرزد

 

                                  چون کبوترلب بام تو نشستم

 

توبه من سنگ زدی من نگسستم

 

بازگفتم که تو صیادی ومن اهوی دشتم

 

                                   تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم

 

                                   حذرازعشق ندانم.سفرازپیش تو نتوانم

 

اشکی ازشاخه فروریخت

 

مرغ شب ناله تلخی زدوبگریخت

 

                                   اشک درچشم تولرزید

 

                                   ماه برعشق توخندید

 

یادم امدکه دگرازتو جوابی نشنیدم

 

پای دردلم اندوه کشیدم

 

                                  نگسستم . نرمیدم

 

                                  رفت درظلمت شب ان شب وشب های دگر هم

 

نگرفتی ازعاشق ازرده خبرهم

نکنی دگرازان کوچه گذرهم

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 
رز

               ""به نام تک ستاره اسمان""

چشم وقتی زیباست که پرازاشک باشه.

اشک وقتی زیباست که برای عشق باشه.

عشق وقتی زیباست که برای توباشه.

وتووقتی زیبایی که برای من باشی!!!

 

                           " نگین سبز"

 

من همون جزیره بودم خاکی وصمیمی وگرم

                    واسه عشق بازی موج ها قامتم یه بستر نرم

یه عزیزدردونه بودم پیش چشم خیس موج ها

                      یه نگین سبزخالص روی انگشتردریا

تاکه یک روزتورسیدی توی قلبم پاگذاشتی

                      غصه های عاشقی روتووجودم جاگذاشتی

زیررگبارنگاهت دلم انگارزیروروشد

                      برای داشتن عشقت همه جونم ارزوشد

تانفس کشیدی انگارنفسم برید توسینه

                      ابروبادودریاگفتن حس عاشقی همینه

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 
عشق 

                                      "برای هیچ!"

 

کنارهم نشسته بودیم

 

ازمن پرسید برای چه زنده ای؟

 

درحالی که دردل فریاد می زدم برای توگفتم برای هیچ!

 

وپرسیدم که توبرای چه زنده ای؟

 

پاسخ داد:

برای کسی که برای هیچ زنده است!!! 

 

                              "عشق"

 

عشق یعنی همچومن شیداشدن

عشق یعنی قطره ی دریاشدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی دردومحنت دردرون

عشق یعنی سوز نی آه وشبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی سوختن یاساختن

عشق یعنی زندگی راباختن

عشق یعنی سربه دارآویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسواشدن

عشق یعنی مست وبی پرواشدن

عشق يعني قطره قطره آب شدن

در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن

عشق يعني بر دلي چيره شدن

دست از جان شستن و مـجنون شـــدن

عشق يعني در حضور باران طوفان شدن

در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن

عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن

بر دامان وي افتادن و بي جان شدن

عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن

                 از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 
                              سکوت

وقتی به راه عشق رفتم راهم را بستند.

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است.

وقتی گریستم گفتند بچه گانه است.

وقتی سکوت کردم گفتند عاشقانه است.

بدان همیشه سکوت می کنم چون عاشقت هستم!!!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 
نانسی 
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 

باخطی قرمز بر صفحه ی قلبم نوشتم عشق زخمی شد

باخط ابی نوشتم محبت التیام یافت

وسرانجام با خط سبز نوشتم خدا نور باران شد

واکنون با خط صورتی می نویسم برای تو

همه ی اینها را تا بدانی راز خلقت را!!!

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 
تنهای کوجولو 
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 اردیبهشت1385  |
 
به من امشب ای ساقی بده می دریا دریا

 اونقد امشب مستم کن که بشم دور از دنیا

بده جامی ای ساقی که بسازم با دردا

         
        ساقی ساقی ای ساقی باز مستمودیوونه
                         
                    همه عشقو رسواییم دیگه از کی پنهونه!!!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 15 اردیبهشت1385  |
 
زندگی
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 15 اردیبهشت1385  |
 
روزی که تو به دنیا امدی باران می بارید

اما هوا ابری نبود

بلکه این فرشته هابودند که گریه می کردند

زیرا....

             یکی از انها کم شده بود!!!

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 15 اردیبهشت1385  |
 
 
بالا
'' ' ' '
' '


www.fsm2.blogfa.com

' ' ' '